تبليغاتX
سکوی قرمز

سکوی قرمز

لعنت

لعنت به این مدیریت و پشتیبانی بلاگفا
که هر 4-5 ما یکبار قالب منو خود به خود پاک می کنند
من نمی دونم این بلاگفا نمی تونم قبل از فوضولی از قالب مردم بک آپ بگیره
خلاصه اینکه دوستان
من از این سایت و مدیریت آشغال خسته شدم و دارم به جای دیگه ای کوچ می کنم
به شماها هم پیشنهاد می کنم از اینجا کوچ کنید تا مدیریت بفهمه هر غلطی دوست داره نباید بکنه
موفق باشید
خدانگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 20:47  توسط پدرام  | 

طلب عشق

يادمان باشد از امروز جفائي نكنيم

يا كه در خيش شكستيم صداي نكنيم

دوست دار نبود بندگي غير خدا

بي سبب بندگي غير خدا نكنيم

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش ساز نواي نكنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پاي نكنيم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 20:34  توسط پدرام  | 

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند
دستها بيهوده ، چشمها بيرنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند
برگها مي سوزند ، يادها مي گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران
گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم شرم آور بود
خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت
نور گيسو مي بافت ، باغچه گل مي دوخت

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 20:32  توسط پدرام  | 

سال نو مبارک



یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد

رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت

را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم.


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 0:0  توسط پدرام  | 

فلسفه چهارشنبه سوري به روايت سياوش در اوستا

سور به معناى ميهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن وچرا از روى آتش پريدن؟ براساس سروده هاى پيروز پارسى، حكيم فردوسى، سياوش فرزندكاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر ديگر را برمى گزيند، سودابه كه زنى زيبا و هوسباز بود عاشق سياوش مى شود:

 

يكى روز كاووس كى با پسر   نشسته كه  سودابه  آمد ز در
زنـاگـاه  روى  سياوش  بديد    پرانديشه گشت و دلش بردميد
زعشق رخ او  قرارش  نماند   همه مهر اندر دل آتش نشاند

 

سودابه در انديشه بود تا به گونه اى سياوش را به كاخ خويش بكشاند، دختر زيبا و جوان خود را بهانه حضورسياوش كرده و او را فرا خواند: ـ


كه بايد كه رنجه كنى پاى خويش    نمائى مرا سرو بالاى خويش
بياراسته خويش چون نوبهار   بگردش هم از ماهرويان هزار
 
آنگاه كه سودابه سياوش را در كاخ خويش يافت به او گفت: ـ

هر آنكس كه از دور بيند ترا   شود  بيهش  و برگزيند  ترا
زمن هر چه خواهى، همه كام تو   بر آرم ، نپيچم  سر از  دام تو
من  اينك  به پيش  تو افتاده ام   تن  و جان  شيرين  ترا داده ام
سودابه پس از اين كه از مهر و عشق خود به سياوش مى گويد و همزمان به او نزديك مى شود. ناگاه او را در آغوش كشيده و مى بوسد.


سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد   همانا  كه  از شرم  ناورد  ياد

رخان سياوش چو خون شد ز شرم بياراست  مژگان  به  خوناب گرم

چنين گفت  با  دل  كه  از كار ديو مرا  دور  داراد  كيوان  خديو

نه  من  با  پدر بى وفائى  كنم   نه  با اهرمن  آشنائى  كنم

سياوش با خشم و اضطراب و دلهره به نامادرى خود گفت: ـ

سر بانوانى  و هم  مهترى   من ايدون گمانم كه تو مادرى

 
سياوش خشمناك از جاى برخاسته و عزم خروج از كاخ سودابه را كرد. سودابه كه از برملا شدن واقعه بيم داشت داد و فرياد كرد و درست بسان افسانه يوسف و زليخا دامن پاره كرده و گناه را به سياوش متوجه كرد و چنانچه در نمايشنامه افسانه، افسانه ها نوشتيم، اكثر افسانه هاى سامى، افسانه هاى شاهنامه مى باشد كه رنگ روى سامى گرفته است و نيز در آئين اوستا نوشته ايم كه كتاب اوستا يك كتابخانه كتاب بوده است كه تاريخ شاهان ايران يكى از ۱۲۰جلد كتاب، كتابخانه اوستا مى باشد و چگونگى به نظم آوردن آن را توسط فردوسى در زندگينامه پيروز پارسى، يعنى حكيم ابوالقاسم فردوسى شرح داده ام... بارى سياوش به سودابه مى گويد كه پدر را آگاه خواهد كرد: ـ


از آن تخت برخاست با خشم و جنگ      بدو اندر آويخت سودابه چنگ
بدو  گفت  من راز دل  پيش تو   بگفتم  نهانى  بد انديش  تو
مرا خيره خواهى كه رسوا كنى؟   به پيش خردمند رعنا كنى

بزد دست و جامه بدريد پاك    به ناخن دو رخ را همى كرد چاك

برآمد خروش از شبستان اوى    فغانش زايوان برآمد بكوى
در پى جار و جنجال سودابه، كيكاووس پادشاه ايران از جريان آگاه شده و از سياوش توضيح خواست سياوش به پدر گفت كه پاكدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور كند. سياوش گفت اگر من گناهكار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاكدامن باشم


از آتش عبور خواهم كرد    سراسر همه دشت بريان شدند
سياوش بيامد به پيش پدر   يكى خود و زرين نهاده به سر
سخن گفتنش با پسر نرم بود  سياوش بدو گفت انده مدار
كزين سان بود گردش روزگار  سرى پرز شرم و تباهى مراست
سياوش سپه را بدا نسان بتاخت  تو گفتى كه اسبش بر آتش بساخت
زآتش برون آمد آزاد مرد   لبان پر ز خنده برخ همچو ورد
چو بخشايش پاك يزدان بود  دم آتش و باد يكسان بود
سواران لشكر برانگيختند همه دشت پيشش درم  ريختند
سياوش به تندرستى و چاپكى و چالاكى به همراه اسب سياهش از آتش عبور كرد و تندرست بيرون آمد.يكى شادمانى شد اندر جهان   ميان  كهان  و ميان  مهان
سياوش به پيش جهاندار پاك  بيامد بماليد رخ را به خاك
كه از نفت آن كوه آتش پَِـرَست  همه  كامه  دشمنان كرد پست
بدو گفت شاه، اى دلير جهان   كه پاكيزه تخمى و روشن روان
چنانى كه از مادر پارسا   بزايد شود بر جهان پادشا
سياوخش را تنگ در برگرفت   زكردار بد پوزش اندر گرفت
مى آورد و رامشگران را  بخواند   همه  كام ها با سياوش براند
سه روز اندر آن سور مى در كشيد   نبد بر در گنج بند و كليد! ـ


اين اتفاق و آزمايش عبور از آتش در بهرام شيد (سه شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهيد شيد (جمعه يا آدينه) جشن ملى اعلام شد و در سراسر كشور پهناور ايران به فرمان كيكاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد. و از آن پس به ياد عبور سرفرازانه سياوش از آتش همواره ايرانيان واپسين شبانه بهرام شيد (سه شنبه شب) را به ياد سياوش و پاكى او با پريدن از روى آتش جشن مى گيرند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 18:0  توسط پدرام  | 

مي نويسم از تو

مي نويسم مي نويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد
گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل كافي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت
مي نويسم همه ي هق هق تنهايي را
تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي
تا تو در همهمه همراه سكوتم باشي
به حريم خلوت عشق تو تنها برسي
مي نويسم مي نويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
مي نويسم همه ي با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي
تا مرا باز به ديدار خود من ببري
مي نويسم مي نويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد

(شهيار قنبری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 15:47  توسط پدرام  | 

عشق.....love

کاش مفهوم دوست داشتن را نمی دانستم چیست

کاش این کلمات را نیاموخته بودم


کاش درس معلم را بر سر حرف ع ش ق یاد نمی گرفتم


ای کاش آن زمان حواسم جای دیگری بود


و به چیز دیگری فکر می کردم


شیطنت می کردم


یا با بغل دستیم حرف می زدم


و این حروف در مخ من جا نمی گرفتند


راستی چرا یاد گرفتم؟


اما فقط یاد گرفتم خوب بنویسمش و خوب ادا کنم


صدایش را بکشم ع ع ع ع ع ش ش ش ق ق ق همین...


چیز دیگری بهمون یاد ندادن یادمون ندادن که عشق چیز کمی نیست یادمون ندادن چگونه


عشق بورزیم...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 21:1  توسط پدرام  | 

کوچه

کاش می فهمیدی در این کوچه پس کوچه های نا آشنای شهر سرگشته و حیران دنبال توام.
کاش می فهمیدی دراین جای غریب باز عطر وجودت را درقطره های باران جستجو می کنم

***********


باز مثل همیشه زیبا می نویسی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 19:36  توسط پدرام  | 

بوسه!

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله یی بی پناه می خندید

شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت

باید از عشق حاصلی برداشت

سایه یی روی سایه یی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه یی لغزید

بوسه یی شعله زد میان دو لب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 20:20  توسط پدرام  | 

تو

زان لحظه که دیده بر رخت واکردم

دل دادم و شعر عشق انشا کردم

نی نی غلطم کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و من امضا کردم

خوب یا بد تو مرا

ساخته ای

تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 19:1  توسط پدرام  | 

تمنا

کاش آن آینه ای بودم من

که به هر صبح تو را می دیدم

می کشیدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آنهمه پیچ

آنهمه تاب.....

آنگه از باغ تنت می چیدم

گل صد بوسه ناب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 0:23  توسط پدرام  |