تبليغاتX
سکوی قرمز

عشق یعنی مستی و دیوانگی                                                    

عشق یعنی یک بغل دلدادگی                                                    

عشق یعنی نخفتن تا سحر

عشق یعنی کوره کوره سوختن

عشق یعنی سجده ها با چشم تو

عشق یعنی شاعری دلسوخته

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن    

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و  انتظار

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

   ....!I LOVE YOU

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 19:58  توسط پدرام | 
وقتی رفتی بهار بود

                               تابستان که نیامدی پاییزشد

پاییزکه نیامدی پاییز ماند

                               زمستان هم که نیایی پاییزمی ماند

   تو را به دل پاییزیت قسم

                                                فصلها را به هم نریز

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 19:46  توسط پدرام | 
سلام....
می نویسم......
می نویسم بخاطر تمام عاشقای رفته بر دار.........................................
می نویسم از دل خاموش عاشق.......
که کسی که باید اونو روشن کنه اما اون کس نیست................
قمیشی میگه:(ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما نچرخه)
من میگم:(ای وای از اون روزی که گردونه به کام ما بچرخه)
می دونید چرا؟
چون دونیارو به کام تمام عاشقای سوخته دل شیرین می کنم........
عاشقها هیچ وقت تنها نیستن.....چون یادش همیشه با اونها هست.........
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 19:29  توسط پدرام | 

این نوشته رو از من نادیده بگیرید:

گفتم"یه یار"گفتی"زهر مار"

گفتم"یه نور"گفتی"مردشور"

گفتم"از غم دوری تو بیمارم"گفتی"به من چه!مگه من پرستارم"

گفتم"دوستت دارم"گفتی"خفه شو!"

گفتم"عاشقتم"گفتی"خفه شو"

گفتم"می خوام باهات ازدواج کنم"گفتی"جدی میگی؟!"

گفتم"خفه شو"

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 19:3  توسط پدرام | 

 

به نام او

به ياد او

ودرغم هجران او...

ً بی تو من زنده نمانم ً

بی تو طوفانزده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی .

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم ؛

دگر از پای نشستم

گو ئیا زلزله آمد ؛

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من؟

که زکویت نگریزم

گربمیرم ز غم دل؛

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم

نتوانم نتوانم

نتوان زنده بمانم

بی تو ......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 1:49  توسط پدرام | 
 

دوستت داشتم و خواهم داشت

زبانی ندارم که وصفت کنم

نگاهی ندارم که کشفت کنم

تو يک کاروان پر ز ابريشمی

به کندوی گلپونه ها شبنمی

برايم بخوان از دل آبی ات

و از نبض دستان مهتابی ات

دلم را به روی تو وا می کنم

به دريای چشمت شنا می کنم

برايت غزل می سرايم غزل

و می آورم کاسه کاسه عسل

تو مضمون تازه به من داده ای

به اندازه شعر من ساده ای

تماشا به آينه کردن خطاست

و زيباييت ابتکار خداست

تويی طرح تازه به نقاشی ام

تو ماهی و من ، حوض يک کاشی ام

سحر را برای تو پل می کنم

شبت را پر از عطر گل می کنم

افق را به تو ارمغان می دهم

و يک دشت رنگين کمان می دهم

تو را با شقايق صدا می کنم

به بوی تنت اقتدا می کنم

به آواز تو آمده آبشار

برايم بخوان يک غزل از بهار

صدا کن که گريه نپيچد مرا

اجل اين حوالی نبيند مرا

سکوت تو دلواپسم می کند

به غربت مرا بی کسم می کند

بسوزان به آتش هراس مرا

ببر سوی باران هواس مرا

چه زيبا به شعرم سفر می کنی

مرا از حضورت خبر می کنی

مبادا که دلتنگی ات را بفهمد کسی

بماند به تو زخم دلواپسی

خيالم چه قدر از تو آبی شده

دلم يک افق آفتابی شده

به زيبايی تو نديدم کسی

نيايد به صحرا گل اطلسی

نباشد کسی لايق ديدنت

چه زيبا بود رازقی چيدندت

تو آری فراتر ز انديشه ای

و با روح جنگل تو هم ريشه ای

فرشته بگويم تو را دور نيست

و چشم تماشای من شور نيست

تو را می برم سمت آبی ترين

به باغ فرشته ، به عرش برين

به باغ تو پروانه پر می کشد

عسل از زبان تو سر می کشد

به فرمان تو رازقی خم شود

بيابان پر از عطر مريم شود

خدا را تو در دل نهان کرده ای

مرا با خودم مهربان کرده ای

نجابت به پای تو زانو زند

و بوسه به روی تو آروم زند

دل من تو را عاقبت کشف کرد

قلم عاشقانه تو را وصف کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 1:47  توسط پدرام | 

 

تو را من زهر شيرين خوانم ای عشق

که نامی خوشتر از اينت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گيری

به غير از زهر شيرينت نخوانم

تو زهری زهر گرم سينه سوزی

تو شيرينی که شور هستی از توست

شراب جام خورشيدی که جان را

نشاط از تو غم از تو مستی از توست

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

نگاهم را به زيبايی گشودی

بسی گفتند دل از عشق برگير

که نيرنگ است و افسون است و جادوست

ولی ما دل به او بستيم و ديديم

که اين زهر است اما نوشداروست

چه غم دارم که اين زهر تب آلود

تنم را در جدايی می گدازد

از اين شادم که در هنگامه مرگ

برایم شعر باران می نوازد

....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 1:44  توسط پدرام | 

گفتی شتاب رفتن من از برای توست

گفتی شتاب رفتن من از برای توست

آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

با قهر میگریزی و گویا که غافلی

آرام سایه ای همه جا در قفای توست

ای دل ای دل نگفتمت حزر از راه عاشقی

رفتی بسوز

رفتی بسوز این همه آتش سزای توست

جستم از دام

به دام آر گرفتار دگر

من نه آنم که فریب تو خورم بار دگر

شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی

شد طبیب من بیمار مسیحا نفسی

تو برو بحر علاج دل بیمار دگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 1:15  توسط پدرام | 

 مثـل شـمیـم جنگلایی ،  مثل سکوت برکه هایی

    عاشق عشقی التماسی ،  شوق لطیف بچّـه هایی
    

    
   آخـر خوب قصّـه هایی ، 
نقطه عطف جمله هایی      

  قحطی گریه تو چشـاته ،  شــادی خنده رو لبا ته 

     شوق پریدن توی دستات، رنگ قشنگی با نگا ته     

*  *  *

  مغـلوب عشـق تو منم ،  عاشـق عاشـق شـدنم  

بـه خاک تو مســافرم ،  میخوام مـسـافر بمونم

. . . . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 1:7  توسط پدرام | 
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند...
بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند...
بر آن لبخند جادویی..بر آن سیمای روشن...
کز چشمان تو افتاده :
                              
آتش بر هستی من
عمری...
هرشب در رهگذارت..ماندم چشم انتظارت...شاید یک شب بیایی
دردا تنهای تنها..بگذشته بی تو شبها...در حسرت و جدایی
زین پس محزون و خاموشم...عشقت خاکسترم کرد
در دست باد پاییزی..نشکفته پرپرم کرد....

عاشقی گم کرده ره..بی آشیانم
مانده بر جا آتشی از کاروانم
زین پس محزون و خاموشم.. عشقت خاکسترم کرد
در دست باد پاییزی..نشکفته پرپرم کرد...

                                  نشکفته پرپرم کرد... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 1:1  توسط پدرام | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 0:38  توسط پدرام | 
 

      دوستت دارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 1:10  توسط پدرام | 

آدم بدبینی نیستم اما مطمئنم روزی می میرم ، البته خوب ، بعضی ها مرگ را پایان زندگی نمی دانند ...

 

با این حال خواهش می کنم کسانی که مرا دوست دارند ، به وصایای من عمل کنند تا رستگار شوم :

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

 

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.

 

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند ، من به آن مشکوکم !

 

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند .

 

عبور هرگونه کابل برق ، تلفن ، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

 

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی ، گورستان را تماشا کنم .

 

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید ، شاید آنجاهم نیاز باشد .

 

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند .

 

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دنبال عشقش بجست.

 

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند ، در چمنزار خاکم کنید .

 

کسانی که زیر تابوت مرا می گیرند ، باید هم قد باشند .

 

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید .

 

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید ، ثواب دارد .

 

در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند .

 

از اینکه نمی توانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می طلبم .

 

به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم .

 

چون تمام آرزوهایم را به گور می برم ، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 0:26  توسط پدرام | 
 

یکی از دوستان پرسیده که :(تو كه اين قدر سكوي قرمزتو دوست داري چرا بهش نزديك نشدي؟!!!)

در جواب باید بگم من بهش نزدیکم...

اما این سکو خودش بتنهایی چیزی نیست...

کسی اینو با ارزش کرده بود برام که حالا نیست.........

در ادامه باید خواهش کنم از دوستان که حداقل یه نشونی از خودتون برام بزارید

مرسی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 0:21  توسط پدرام |