![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 3:17 توسط پدرام |
|
|
اگه يه روز فهميدی ۱۰۰۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم اگه يه روز فهميدی ۱۰۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم اگه يه روز فهميدی ۱۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم اگه يه روز فهميدی ۱ نفر دوست داره بدون اون منم اگه يه روز فهميدی هيچ کس دوست نداره بدون من مردم
به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نصار ميکنی امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن به جای سيل اشکی که فردا بر مزارم ميريزی امروز با تبصمی شادم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا !
مهم نيست که منو دوست نداری . . . مهم اينه که ميدونی من تو رو دوست دارم. . .
دوست داشتن زيباست ولی بدون حيله . خنديدن قشنگ است ولی بدون زيرکی . ولی عاشقی زيباست بدون نياز به چيزی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 3:13 توسط پدرام |
|
|
خانه دلم سنگيست. چنديست که سنگيست. چنديست که شبنم صبحگاه که از اشکا هايم جاري بود ديگر نيست، نيست...
فريادي بر آوردم که ياري ام کنيد، صدايي نيامد. دوباره خواستمش. هيچ. التماسش کردم. ندا آمد که تو نياز به که داري، گفتم "تو" گفت که نيازت را بخشيدمت. گفت نمي بينمش. گفت بر شانه هايت نگاه کن. مي بينيشان. آه. ولي من کور بودم. دوباره نياز کردم. گفت فرشته هاي موکلت را گفته ام هميشه ياري ات کنند. چرا ياري نخواستي. گفتم فريادم به آنها نمي رسد. سکوت شد. دوباره گفتم کجا بيابمشان؟ به کدامين سو بايد نگاه کنم و فرياد بزنم. گفت فريادي نياز ندارد. موکلانت بر شانه هايت نشسته اند. ديرگاهي است که به تو مي نگرند. به سکونت. به سقوطت. کافيست که آهسته در گوششان نجوا کني. گفتم پيش از اين هم به من کمک کرده اند آيا؟ گفت: آري، آن روز که عشقت تمام زندگيت از پيش رفت را يادت مي آيد، دلت سنگي بود، يادت مي آيد، اشکان را جاري ساختند. مي داني که دل سنگي را جايگاه شبنم نيست. و سکوت شد. در دلم مي گويم. حال مي دانم که مي شنوند. ياريم کنيد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 2:54 توسط پدرام |
|
|
سلام آسمان!
يادم مي آيد سر كلاس ادبيات بوديم. استاد ليلي و مجنون مشق مي كردم. و من در حال و هواي خود بودم و استاد چه راحت اين حالت را فهميده بود. آخر درس به استاد گفتم: «اين چه داستاني است كه مجنون به ليلي اش نمي رسد» و استاد گفت: «زيبايي داستان فقط در همين است.» و من در دل خود پوزخندي به اين جواب استاد زدم! اما امروز با خودم فكر مي كنم اگر اين نرسيدن به آن وصال اگر هم مثل "داستان ليلي و مجنون" نباشد، باز هم درسها دارد براي من! مي داني چنديست که فهميده ام اصلا اين ليلي فقط کارش رسيدن تنها نيست. کارش درس دادن است و مشق کردن. مشق عشق! چنديست كه سعي کرده ام اين را به خودم بقبولانم که اگر زماني پايان قصه من هم به پایان آن داستان هاي اسطوره اي رسید لااقل براي این مدتهاي انتظار مشق خود را گرفته باشم. "ولي من هنوز مجنونم". اين را چه كار كنم تو بگو! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 2:52 توسط پدرام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 2:49 توسط پدرام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 2:46 توسط پدرام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 2:44 توسط پدرام |
|
|
در این نوبت که از چشمت دگر مهتاب جاری نیست
برای باور بودن همیشه عشق کافی نیست تو آزادی که بگریزی تمام عشق آزادیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 2:42 توسط پدرام |
|
|
بنام آنکه هستی نام از او يافت یادمان باشد از این پس خطایی نکنیم
گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 2:38 توسط پدرام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
دهکده آموزش زبان انگلیسی آرشیو پیوندهای روزانه |