تبليغاتX
سکوی قرمز

ما كه رفتيم وليكن قدرتو دونسته بوديم                 بيشترم خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم

ما كه رفتيم تو برو دل بده دست ديگری                 به قول حافظ ما هم داريم يه يار سفري

ما كه رفتيم تو بشين زير نگاه عاشقش                 آرزوم اينه كه تلف نشه دقايقش

ما كه رفتيم تو برو دنبال طالع خودت                     ببينيم حالا ديگه كي مياد تولدت

ما كه رفتيم تو بمون با اون كه از راه اومده            اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده

ما كه رفتيم دل نداديم به عشق كاغذی                   لآقل ميومدي پيشم واسه خداحافظي

هدیه به تو ...

هدیه به تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 3:17  توسط پدرام | 

امشب نمي خواند مرا مهتاب چشمت

اي ابر چشمـان ترم بي تاب چشمت!

 

امشب من و بي بادبان اين كشتي دل

آن هم فرو افتـاده در گرداب چشمت

 

امشب بيا از آينه درسي بياموز

عكس مرا تصوير كن در قاب چشمت

 

امشب نماز ديده را حرمت نگه دار

اي قبله ي چشمان من محراب چشمت!

 

امشب به ياد چشم تو خوابيده چشمم

شايـد به چشم دل ببيند خواب چشمت

 

امشب به تاوان كدامين كــرده آيــا

مي راندم از كوي خود ، مهتاب چشمت؟

عاشقي در نگاه تو پيداست

دستهايت پـــر از اقاقيـهاست

 

دستهايت سخاوت عشق است

بر لبانــــــت تــــرانهء دريـــــاست

 

عشق يعني تبســــم خورشيــــد

آري اي دوست خنده ات زيباست

 

وسعـــت مهرباني و لطفت

تا ابد تا هميشهء فرداست

 

دلم امشب ستاره باران است

كهكشاني پر از صفا اينجاست

 

يك نفــــر بــاز هم صـــدايم كرد

سينه ام،سينه ام پر از آواست

 

من پر از آيه هاي سبز توام

در نگاهــم نگاه تو پيداست

 

دوست دارم تو را و چشمانت

آري اين حرف، حرف آخر ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 22:57  توسط پدرام | 

نمیدونم تو را نفرین کنم با این دلم

نمیدونم تو حل مشکلی یا مشکل

 با تو عاشقانه بودن پس چرا؟

حسرت یک روز عشق مونده به دلم

باتو شاهنامه بودم نه غزل

با تو رودخانه بودم نه یک قنات

یک روزی من و تو بودیم وحالا

من و تنهایی یک عمرخاطرات

تو رفتی و سهم ما سفر شد

دل آرومه ما دربه در شد

تو این غربت پر گرگ و هراس

دارم عین ماهی ها جون میکنم

خستم از تظاهر ایستادگی

جای دندان هزار گرگ به تنم

نه کسی میدونه من چی میخوام

نه خودم دونستم عیب کار کجاست

تا به هرمیگه عاشقی چیه

میگه بگذر عاشقی تو قصه هاست

تو رفتی سهم ما سفر شد

دل آروم ما دربه در شد

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 15:17  توسط پدرام | 

وقتی تو رفتی شمع روشن شبهايم خاموش شد ،


پنجره رو به زيبايی و رو به آغوش مهربانت بسته شد ،

 چشمه لبم خشك خشك شد ،


و آغوشم تنها بهانه تورا می گرفت!


وقتی تو رفتی آتش غم دوری و فاصله در وجودم شعله ور شد ،


آسمان چشمانم ابری و   دل گرفته شد و

 غروب غمگين عشق در آسمان قلبم نشست!

 


وقتی تو رفتی دنيا برايم عذاب شد ،


و ثانيه ها برايم پر ارزش تر از گذشته شدند!


وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانيه ها و لحظه های


زندگی بود تا هر چه زودتر بگذرد و


دوباره تو را در كنارم خودم احساس كنم!


وقتی تو رفتی همدم من دو مرغ عشق شدند و


رفيق شب و روز من تنهايی شد!


تو كه رفتی شهر برايم غربت شد ،


و خانه برايم يك زندان پر از شكنجه و عذاب شد!!


تو كه رفتی چشمانم هميشه در حال بهانه گرفتن بود ،


و دستهايم هميشه لرزان!


تو كه رفتی هيچ حسی در وجودم نبود ،

 

و تنها آروزی تورا از خدای خويش داشتم!


وقتی تو رفتی هر روز به ياد تو و به فكر تو بودم


و هر شب نيز اگر خوابی به اين


چشمهای خسته من می آمد خواب تو را مي ديدم!


وقتی تو رفتی تنها به پايان جاده زندگی می انديشيدم ،

 

و تنها نگاهم به پايان جاده كه به تو ميرسم

 و تو را در آغوش خود مي گيرم بود!


تو كه رفتی من مانند ساحلی بودم كه


در كنار دريای پر از عشق منتظر امواج محبت تو بودم!

وقتی تو رفتی ، نام سفر برايم يك كابوس وحشتناك شد


و ديگر از هر چه سفر بود نفرت داشتم!

تو كه رفتی قلمم بر روی كاغذ خيسم


تنها از دوری و از رفتن تو مي نوشت!


تو كه رفتی عاشقی برايم پر درد تر و غمگين تر از گذشته شد !


وقتی تو رفتی هر زمان كه پرستوها بر فراز


آسمان دلم پرواز ميكردند به آنها می گفتم


سلام عاشقانه مرا به تو برسانند


و روزی تو را همراه با خود بياورند

يعنی آن روز را خواهم ديد.....

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 15:2  توسط پدرام | 

.

.

نازنينم ...

کاش بودي و مي ديدي که بدون تو روزگار  به تابلوي سرنوشت

 من رنگ خاکستري ميزند...

کاش ميديدي که هر نفسم بوي تو را  ميدهد...

کاش ميدانستي که بدون تو چقدر دردناک است آن هنگام که هر روز صبح

 چشمانم به اين دنياي پر از ابهام و تيره و تار گشوده ميشود و  محکوم

هستم روزي ديگررا نيز بدون تو سپري کنم...

کاش ميديدي که هر روز از ديروز به تو محتاجترم...

 نازنينم.... هستي من بي تو سرشار از نيستي است...

نازنينم... تو به من مفهوم عشق را آموختي،تو به من عشق ورزيدن را

آموختي...

تو با بودنت به زندگي من طعم شيرين عشق دادي...

يادت ميايد آن روزها که من و تو ما بوديم؟

چگونه تازيانه هاي بيرحمانه روزگار را بي اميد در کنار تو بودن متحمل شوم؟

قلب من سرشار از توست،تو که با وجودت خزان زندگي مرا

تبديل به نوبهارکردی

کاش قبل از رفتنت به من مي آموختي که چگونه بعد از تو  اين نوبهار تبديل

به زمستان نشود...

گلکم ...بهارم خزان شد..

.خزانم... زمستان... 

تا کي به اميداينکه روزي ميايي و دوباره قلم مو رابرميداري

و به زندگي من رنگ آبي آرامش و رنگ سرخ عشق را ميزني سر کنم؟

 تو به من گفتي که بي من باش!

تو به من گفتي که هر چيز که شروع مي شود پايان هم دارد...

کاش مي آموختي که چگونه؟!!! 

تو به من گفتي به خاطر من است اين دور شدن و رفتن غريبانه تو...

کاش درک ميکردي که ذرات وجودم،جسم و روح،جان و تن

 يکصدا تو را مي خوانند...

تو رفتي و به من نياموختي راز بي تو زيستن را...

کاش بيايي اي مهربان و دوباره با برق نگاهت ،

به روح بي جان من جان بخشي...

ميدانم..مي دانم که فردا غم يک رج بيشترمي بافد

 و روز به روز پيش ميرود تا روزي از جامه رنگين زندگاني من رنگي به

 جزخاکستري باقي نماند...

و آن روز اگر تو باز آمدي و سرخي عشق آبي احساسم را

نيافتي مبادا با خود بيانديشي که دلسرد گشته ام...

مبادا با خود بيانديشي که آتش عشق در من خاموش شد..

.مبادا فکر کني که کوچ کردم از دشت عشق...

آن روز درياب که کسي از آنسوي رج هاي خاکستري 

 تو را ميخواند...

بدان که از آتش عشق تو سوختم و دم نزدم...

و به خود ببال و خرسند باش که از عشق تو بي تاب شدم

 و مردم...

مرگ پايان کبوتر نيست...

عاشق نميميرد...

کاش باورم ميکردي...

اي کاش...

.

.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 12:33  توسط پدرام |