تبليغاتX
سکوی قرمز

یک ربع پشت چهار راه ایستاده بودوعصای سفیدش را به نشانه کمک

 به زمین میزد.با خود فکر می کرد ای کاش میتوانستم ببیند تا بتواند کارهای

 مردانه و بزرگ انجام دهد.دوباره با خستگی فریاد کشید یکی ممکنه به

 من ......وگرمی دستی را روی شانه هایش احساس  کرد.چند قدم

 مانده بود به ان سوی خیابان برسد که صدایی شنید یکی به اون دو

 تا کمک کنه .مگه نمی بینید هر دو تاشون...تنش یخ کرد. تازه فهمید

 مردی و مردانگی چشم نمی خواهد.

www.redsacoo.tk

.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 5:9  توسط پدرام |